عماد الدين حسن بن علي الطبري

432

مناقب الطاهرين ( فارسي )

روزى هزار كرّت لعنت بر پدر من بكند و روز جمعه چهار هزار بار ؟ ! رسول ( ص ) برخاست و به من آمد و گفت : ما لك - عليك لعنة اللّه - تلعن عليّا و علىّ منّى و تشتم عليّا و علىّ منّى ؟ ! و خيو در روى من انداخت و لگدى بر من زد و گفت : قم غيّر اللّه ما بك من نعمة ! من بيدار شدم از خواب و اين سر و روى به صفت سر و روى خوكان گشته بود . « 1 » جعفر بن محمّد الدوريستى گويد كه : من در سنهء احدى و اربعمائه به بغداد حاضر شدم به مجلس شيخ مفيد ابو عبد اللّه . علويى آمد و از وى تعبيرى پرسيد . او آن را بيان بكرد . من گفتم : اطال اللّه بقاء سيّدنا ! تو علم تعبير خوانده‌اى ؟ گفت : بسيار روزگار من اين علم خوانده‌ام . پس با دوريستى گفت : كاغذ برگير و بنويس تا املا كنم . گفت : در بغداد مردى بود شافعى و وى را كتب بسيار بودى و فرزند نداشت . چون اجل وى نزديك رسيد ، مردى جعفر دقّاق نام را بخواند و وصيّت بكرد كه چون از دفن من فارغ شوى ، اين كتابهاى مرا به بازار ببر و به فروش و به مصالحى كه بنويسم بهاى آن صرف كن از قروض و غير آن . و تفصيل مصالح بنوشت . پس منادى كردند كه كتب فلان كس مىفروشند . من نيز بدانجا رفتم و چهار كتاب از علم تعبير بخريدم كه يك هفتهء ديگر ثمن آن به وى رسانم . چون خواستم كه برخيزم ، جعفر دقّاق مرا گفت : مكانك يا شيخ . و تو را حكايتى كنم كه بصيرت مذهب تو باشد . بدان كه : من با رفيقى مؤمن معتمد كه نزد من آمدى و علم آموختى ؛ تا گفتند كه به باب البصره مردى هست عالم به نام ابو عبد اللّه المحدّث . با رفيق پيش وى مىرفتيم و وى املاى حديث كردى . و هر وقتى كه املاى احاديث اهل

--> ( 1 ) - الثاقب / 233 - 235 .